الشيخ أبو الفتوح الرازي

35

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )

جدا كردند و در چاه افگندند و روى من به تپنچه ( 1 ) سياه كردند و مرا در بيابان سنگسار كردند و در « من يزيد » چنان كه بندگان را فروشند ، بفروختند و چنان كه اسيران را از شهرى به شهرى ( 2 ) برند بر شتر ( 3 ) مرا مىبرند ( 4 ) . كعب الاحبار گويد : چون يوسف اين مىگفت از پس پشت او هاتفى آواز داد : وَ اصْبِرْ وَما صَبْرُكَ إِلَّا بِاللَّه ( 5 ) . مالك ذعر ( 6 ) باز نگريد او را بر شتر نديد ، گفت : آه ( 7 ) ! آن كه گفتند اين غلام گريزنده است ، راست گفتند . آنگه در كاروان افتاد و بانگ مىكرد و يوسف را طلب مىكرد و مىگفت : اين غلام را كه بخريدم بگريخت و با خانهء اهل خود رفت . آنگه در آن ميانهء طلب كردن برسيدند ( 8 ) او را ديدند بر سر آن گور ، آمدند و او را بگرفتند و بزدند و گفتند : ما را باور نبود از آنچه ما را گفتند كه تو گريزنده‌اى تا بديديم تو را كه بگريختى . او گفت : من نگريختم و لكن اين گور مادر من است چون بديدم خواستم تا آن را زيارتى كنم ( 9 ) . باورش نداشتند و بندى گران بياوردند و بر پاى او نهادند و او را بر شتر نشاندند و به مصر آوردند ( 10 ) . مالك ذعر ( 11 ) گفت : ما به هيچ منزل فرود نيامديم و الَّا بركت او بر من و رحل من و مال من پديد آمد ، و به بامداد و شبانگاه مىشنيدم كه فريشتگان بر او سلام مىكردند ، آواز ايشان مىشنيدم و شخصان ( 12 ) نمىديدم ، و تا در راه بوديم هر روز ابرى سپيد بيامدى و بر بالاى سر او بايستادى و او را سايه مىكردى . چون برفتى با او برفتى و چون بايستادى با او بايستادى . چون در شهر آمدند مالك ذعر او را به گرماوه برد و برآورد و جامه‌اى نو كرد

--> ( 1 ) . آج ، لب : طپانچه . ( 2 ) . آو ، آب ، آز ، آج ، لب : از شهر به شهرى ، بم : از شهر به شهر . ( 3 ) . همهء نسخه بدلها : ندارد . ( 4 ) . لب : مىبردند . ( 5 ) . سورهء نحل ( 16 ) آيهء 127 . ( 6 ) . قم : مالك به ذعر ، آو ، بم ، آب ، آز ، آج ، لب : مالك زعر . ( 7 ) . همهء نسخه بدلها بجز قم : ندارد . ( 8 ) . آو ، آب ، آز : در آن ميان برسيدند ، بم ، آج ، لب : در آن ميان پرسيدند . ( 9 ) . آج ، لب : خواستم كه زيارت كنم آن را . ( 10 ) . همهء نسخه بدلها بجز قم : بردند . ( 11 ) . بم ، آب ، آز ، آج ، لب : زعر . ( 12 ) . قم : شخصشان ، ديگر نسخه بدلها : شخصشان .